سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

 پسرم قانون فقط واسّه کتابه پسرم
کتابَم هیزم آتیش کبابه پسرم

تُو کتاب نوشته که قانون مقدّسه ولی
بعضی از نوشته ها نقش ِ رو آبه پسرم

تُو کتاب نوشته که دروغگو دشمن خداس
در عمل دروغگوه عالیجنابه پسرم

تُو کتاب نوشته قابیل بده اما تُو عمل
می بینی کشتن آدما ثوابه پسرم

تُو کتاب مهم اینه که روسری خونی نشه
ولی گاه مرگ ناشی از نوع ِ حجابه پسرم

گول لبخند رئیسا رو نخور، این اداها
واسه ما نیست؛ واسه خوش تیپی قابه پسرم

می دونی خنده چرا از لبشون پاک نمی شه
واسه اینکه ثابته ؛ مال نقابه پسرم

بد زمونه ای به دنیا اومدی جان پدر
خس و خاشاک باشی زندگیت عذابه پسرم

اگه سبز تو سیا شد، پسرم غصه نخور
اینجا صندوقا – چه می شه کرد – خرابه پسرم

اَلَکی شناسنامه سیا نکن اونجایی که
انتخابات واسه یک جور انتصابه پسرم

دین شده بازی دست ظالما ؛ شک ندارم
حضرت مهدی الان پا به رکابه پسرم

شبا منتظر نمون ؛ این ترانه تموم بشه
بابا چند شبی باید اوین بخوابه پسرم

بعد التحریر:
* دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم .. " سعدی شیرازی"
کامنت های بعضی از دوستان طوری ست که انگار به خاطر دوست داشتن و هواداری از نامزدی خاص مرا گناهکار، مجرم و حتی ضد انقلاب می دانند. سووال من این است که اگر موسوی، کروبی و رضایی آدم های نادرستی هستند که هواداری از آنها جرم است ؛ بنابراین شورای نگهبان بزرگترین خائن به جمهوری اسلامی است که این صلاحیت این سه جنایتکار را تایید کرده و اجازه داد که مردم آنها را دوست داشته باشند. از همان اول اینها را رد صلاحیت می کرد تا ما هم مثل رژیم سابق عراق و رژیم کنونی مصر انتخابات تک نامزدی داشته باشیم و فقط هر چهار سال یک بار برای تاکید بر ریاست جمهوری شخص مدنظر شورای نگهبان به او رای آری می دادیم.

* در میخانه گشایید به رویم شب و روز ... که من از مسجد و از میکده بیزار شدم " امام خمینی "
بعضی از دوستان که سابقا شعرهای مذهبی زیادی از من خوانده اند در کمال تعجب برای من کامنت گذاشته اند که آقای پرسا شما دیگه چرا؟‏ سووال من این است کی می خواهیم باور کنیم طرفداران موسوی فقط جوانان آزادی طلب یا هواداران فضای باز اجتماعی نیستند بلکه بسیاری از مومنان،‏ رزمندگان،‏ جانبازان و پیروان راه امام و شهدا نیز هواخواه یار امام هستند.

* خیلی از حرف و حدیث ها هست که متاسفانه نمی توانم به قلم بیاورم اما از دوستان طرفدار آقای احمدی نژاد خواهش می کنم از چند خط نوشته هواداران سرخورده ی سایر نامزدها اینقدر به خشم نیایند و از جنگ سایبری و مجازات جرایم اینترنتی و تعطیلی مطبوعات و بازداشت روزنامه نگاران دست بکشند. اگر فکر آبروی ریخته ی نظام نیستند، فکر دین خدا باشند که این روزها خیلی ها از آن دست کشیده یا دلسرد شده اند.
..
این روزها من هم مثل خیلی سرخورده های دیگر این بیت صائب تبریزی را زیرلب زمزمه می کنم:

ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابد است ..




تاریخ : سه شنبه 88/4/23 | 9:5 صبح | نویسنده : احسان پرسا | نظر

در دوران انتقال از نوجوانی به جوانی مهم ترین آدمهایی که در کنارم بودند؛‏ خاله و مادربزرگم بودند.
مادربزرگم رو خیلی دوست می داشتم اما این روزها دوست تر می دارم و قدر بودنشو بیشتر می دونم.
این روزها مهم ترین خبری که شنیدم بدترین خبر بود: رضا سیرجانی که او را برادر می دارم ، مادربزرگشو به خاک سپرد .. درست یک سال بعد از اشک ریختن برای پدربزرگش یعنی درست آبان ماه یک سال بعد.
رضا جان. نتونستم این ترانه رو برات بخونم .. خودت با لحن بغض آلود من بخون.


برادر جون بخواب مادربزرگ تو سفر کرده
سفر کرده به جایی که از اونجا بر نمی گرده


نَمون در انتظار بازگشت و سوری و ساتی
سفر کرده به جایی که نداره هیچ سوغاتی

بخواب مادربزرگ تو یه سر تا آسمون رفته
کمی دلتنگ بود امشب، پی یک هم زبون رفته

تو اصلا فرض کن مادربزرگت رفته مهمونی
تو که دلتنگی بابا بزرگو خوب می دونی

نپرس امشب چرا گل های پژمرده سر ِ میزه
و یا واسه چی از قوری بخاری بر نمی خیزه

نپرس از من که گلدونا چرا بی آسمون موندن
نپرس از من چرا گنجشک ها بی آب و دون موندن

نپرس امشب چرا چشمای فامیل آب نوشیده
نپرس امشب چرا مادربزرگت قاب پوشیده

نپرس امشب چرا چشم همه از اشک لبریزه
بخواب امشب برای تو کسی چایی نمی ریزه

تو اصلا فرض کن مادربزرگت رفته اون بالا
که از اَبرا بریسه واسه ی شالت نخ ِ کاموا

و یا بادبادکت رو برده بالا تا خود خورشید
از اونجا می شه آزادانه به قرقره ها خندید

نپرس از من نشونیشو نمی تونم بگم اما
بِدون رفته ببنده نامه به پای کبوترها

و یا رفته برسونه به مقصد قاصدک ها رو
یا رفته آسمون تا پس بیاره بادکنک ها رو

بخواب جان برادر خواب تنها راه دیداره
کنار بسترت مادربزرگ تا صبح بیداره

صُبا مادربزرگت رو فقط در قاب می بینی
شبا مادربزرگت رو فقط در خواب می بینی

حالا آروم بگیر و گریه رو بس کن رُخِت زرده
می ترسم گریه هاتو که ببینه زود برگرده

پاشو قرآنشو که مونده روی تاقچه وا کن
به جاش با اونکه شب ها هم کلامش بود، نجوا کن

 




تاریخ : دوشنبه 87/9/11 | 8:12 عصر | نویسنده : احسان پرسا | نظر
       

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس