بر مصرع شعر من


دختري


     تاب مي خورد


( خدا منو نندازي .. )


  


 نویسنده: احسان پرسا در پنجشنبه 19/2/1387 و ساعت 2:20 عصر | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 


خسته از دنياي خبر و ترجمه به خانه برگردي و يه مرتبه با دسته گل با سليقه اي که همسرت برات گرفته باشه و لبخندي كه روي تمام چهره ش نقش بسته باشي مواجه بشي چه حالي بهت دست مي ده؟ 


ميريام با لبخندي کودکانه، شمرده شمرده مثل بچه هايي که سعي مي کنند متني را از حفظ بخوانند، گفت:


 


آقا اجازه! روز معلم مبارک باد..


 


اصلا فکر نمي کردم توي پيچ و خم زندگي کسي يادش مونده باشه که احسان پرسا روزهايي از زندگيش رو معلم بوده.


ازت ممنونم ميريام .


کلي خاطرات شيرين رو برام تداعي کردي.


و اما من هم براي اينکه دستم خالي نباشه دو دوبيتي تقديم مي كنم كه دومي در باب مطايبه است.


 


معلم در حقيقت شمع  ِ راه است


شب ِ تار بشر را نور  ِ ماه است


چنان آكنده از نور و سپيدي ست


كه انگشتش گچ  ِ تخته سياه است!


 


  خانوم اجازه !


 


چو الماسي که برق و زرق دارد


چو خورشيدي که نور شرق دارد


معلم شمع تاريکيست اما ..


به ما چه شهر ما که برق دارد !!


 


ترانه زمينه وبلاگ: المعلم از سامي يوسف  


 نویسنده: احسان پرسا در پنجشنبه 12/2/1387 و ساعت 1:21 عصر | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

ديروز روز تولد استاد قيصر امين پور بود ..


 


 


  


گلدان ها بعدِ تو پريشان شده اند


محتاجِ نم و شبنم و باران شده اند


از وقتي که به آسمان کوچيدي


گل ها همه آفتاب گردان شده اند


 


 


 


قيصر! بي تو لب از سخن دوخته ايم


چون لاله نه، مثل تو جگر سوخته ايم


آخر ما در کلاس دَرسَت استاد


دستور زبان عشق آموخته ايم


 


دستور زبان عشق


 


و ..


 


آهاي اي عکس روي بوم.. قيصر!


نگاهِ خسته ي مغموم.. قيصر !


کنارِ نام تو هر وصفِ زيبا


سزاوار است، جز "مرحوم قيصر"


 



روحش شاد ..


 نویسنده: احسان پرسا در سه‏شنبه 3/2/1387 و ساعت 9:58 صبح | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 


آهاي منحني رنگ و نور و زيبايي !


بشين كمي بنويسم من از تو انشايي


 


نخند شعر مرا نوچ مي كني، شيرين


فداي خنده ات.. اين نقطه ي مربايي


 


نرقص! خط به خطِ دفتر انحنا برداشت


ميان سطر نمي گنجي.. انحنازايي


 


به چشم خواهري از هر چه گل لطيف تري


ولي كدام گل است اينچنين تماشايي ؟


 


به چشم شاعري از ماهيان قشنگ تري


لباسْ پولكِ لغزان ! پري دريايي !


 


به چشم همسري از هر چه خواب روياتر


سه قرص خوردم و به خواب من نمي آيي


 


من از قبيله ي عشقم، برادر مجنون


گمان كنم تو هم از خواهران ليلايي


 


زميني اي، ولي اهل زمين.. گمان نكنم


گمان كنم كه تو كادوي آسمان هايي


 


خلاصه دفتر صد برگ هي مچاله شد و


نشد ترا بنويسم كه جنس رويايي


 


تو بهترين زن دنيايي.. البته زن نه


به قول مرد جماعت: تو خيلي آقايي !!


 


 


 نویسنده: احسان پرسا در شنبه 24/1/1387 و ساعت 8:51 صبح | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 


اين اولين بهار من و توست ميريام


پايان انتظار من و توست ميريام


 


ديروز روزگار شکيب و قنوت بود


امروز روزگار من و توست ميريام


 


با خود بيار لقمه نان و پنير و بوس


هنگامه ي فرار من و توست ميريام


 


آن روسري گل گلي آبيت کجاست


باغي که نوبهار من و توست ميريام


 


محکم ببند روسريت را بهارمو!


چون باد بي قرار من و توست ميريام


 


دست مرا بگير و بچرخ و ببين عزيز!


خورشيد در مدار من و توست ميريام


 


باران تمام ثروت ابر است و قطره ها-


چون سکه ها نثار من و توست ميريام


 


انگار آسمان و زمين جا زدند و عشق *


سهم من و تو، بار من و توست ميريام


 


در سينه هايمان پُرِ مهر و مودّت است **


اين جبر، اختيار من و توست ميريام


 


نه من عرب، نه تو عجمي، ما زميني ايم


کل زمين ديار من و توست ميريام


 


وا مي نهيم ياري ياران و مي رويم


حالا که بخت يار من و توست ميريام


 


تقويم را بده بِکَنم هر چه جز بهار


اين زندگي بهار من و توست ميريام


 


_______________________________________________________________________


* إِنَّا عَرَضْنَا الأَمَانَةَ عَلَى السَّمَوَاتِ وَالأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإِنْسَانُ ( سوره احزاب آيه 72 )


** وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً ( سوره روم آيه 21 )


 


 


 


 نویسنده: احسان پرسا در جمعه 2/1/1387 و ساعت 3:23 عصر | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 


از پرواز صرفنظر مي كنم


تا تو


بالش نرم تري داشته باشي..


 


 


 نویسنده: احسان پرسا در يكشنبه 21/11/1386 و ساعت 11:9 عصر | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 


عطر پيرهنت


                          شفايم داد


نگفته بودند يوسف


                     خواهر دارد ..


 


 


 نویسنده: احسان پرسا در پنجشنبه 18/11/1386 و ساعت 11:27 عصر | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 


قيل و قال ابرها تمام شد


ناودان ولي هنوز


حرف براي گفتن داشت..


 


 نویسنده: احسان پرسا در پنجشنبه 4/11/1386 و ساعت 7:3 عصر | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 


من


يك ايستگاه مانده به عشق


                                 به دنيا آمدم


ايستگاه بعد


                پياده مي شوم ..


 


 نویسنده: احسان پرسا در سه‏شنبه 2/11/1386 و ساعت 9:31 صبح | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

سخت است علي..  


 


با ظلم " بني اميّه " سخت است علي


ناگفتن " شقشقيّه " سخت است علي


مي دانم تو اسوه ي صبري اما


بعد از زهرا " تقيّه " سخت است علي


 


 نویسنده: احسان پرسا در سه‏شنبه 18/10/1386 و ساعت 10:18 عصر | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 


هر کس که اسير حرف اين مردم شد


يا سر گم کرد يا که سر در گم شد!


من نفسَم را کشتم و مردم گفتند:


با سايه گرفت کشتي و سوم شد!! 


 نویسنده: احسان پرسا در يكشنبه 9/10/1386 و ساعت 10:28 صبح | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 

پيراهنت چين افتاد

من، تهران

افتادم !

 

 


 نویسنده: احسان پرسا در يكشنبه 18/4/1385 و ساعت 10:22 صبح | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()







السلام عليک ايتها الطاهره الشهيده


رسيد امانت محمد را


با خط ميخي


امضا كردند




 نویسنده: احسان پرسا در يكشنبه 4/4/1385 و ساعت 9:16 صبح | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()




از تمام دار دنيا


تنها يک چيز دارم :


دوستت ! 


 نویسنده: احسان پرسا در پنجشنبه 8/10/1384 و ساعت 7:31 عصر | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()

 آينه تو


زيباترين


اثر هنري جهان است !


 نویسنده: احسان پرسا در سه‏شنبه 29/9/1384 و ساعت 5:17 عصر | چون اشک به چشمم آشنا می آیی ()